میـــــریزد بر قـــــامتم انبار گل

دلنشین است جلوه ودیدار گل

برد هـــوشم رابه یغما صبحدم

خنــده گـل بوی گل رخسارگل

گل به راهم برگ میــریزد هنوز

در شگــفتم من ازاین کردارگل

 غنـــچه راغرق تبسم دیده ام

چون معمایی بود  اســـرار گل

او سراپا گــل بود اینجا دمــــن

موســــم گـل باشد و بازار گل

رحمـــت از دیدار گــل آموختی

قصه و افــــسانه و اشــعار گل