بیست سال قبل پدرم این قصه خود را برای من بازگو نموده وگفت یک روزی که ساعت اول عصر بود من سخت مریض بودم درویشی مرا از در سرای صدا زد ، بدرب حویلی رفتم درویش گفت در خانهء خود هیچ چیز ندارم خدا گفته بامید تمام نزد شما آمدم ویقین کامل دارم که مشکلات مرا شما برطرف خواهید ساخت سپس گفت اگر دارید کمی چای خشک برایم بدهید من در جواب گفتم همین حالا در خانه ء ما هم یک مثقال چای وجود ندارد گفت اگر یک قرص نان بدهید چند شب است اولاد هایم سر بی شام بخواب گذارانیده اند.گفتم به طالع تو آرد خلاص شده و گندم را به آسیاب برده اند شاید فردا آرد بی آورندو آرد پیدا شود. گفت اگر دارید مبلغ پول بدهید تا غذا بخرم بخونسردی جواب رد داده و گفتم امروز هم هیچ پول نزد من وجود ندارد و فردا شاید از کرایه برای ما پول برسد اکنون حبه و دیناری نزد ما نیست که برای تو بدهیم درویش نهایت مایوس شده و رنگ آن سخت پریده و متغیرشد بدون آنکه با یکدیگر خدا حافظی نمائیم بخانه رفتم فردای آنروز که در ویش آمد من چندین برابر خواسته های درویش را چای ,نان و پول نقد تهیه دیده و نزد او آوردم درویش که این همه را دید حالش متغیر شده و رنگ او سرخ شد و حال او بجا آمد خوشحالی ومسرت بیش از حد درچهره اش نما یان شد همه آنهای را که برایش پیشکش نمودم از من گرفته از جای خود بلند شده و حمامه اش را در حال از سربرداشته رو بقبله ایستاده بصدای بلند دعا کرده و گفت خدایا دیگر زندگی نمی خواهم از عمر و زندگی من اگر یکروز مانده ویا صدسال برای این مرد بده ، درویش خود را جمع و جور کرد و او راه خانه ء خود را درپیش گرفت. القصه درویش بمحض اینکه بخانه اش رسید بزمین افتاده و از دنیا رفت من بعد از چند روز از مریضی سخت که داشتم شفا یافتم وسالهااست که زنده ام و درویش از دنیا رفت. پایان