فراق دوست مرا ساخت بی قرار آخر بگــــــــــرد خاک درش کرد انتظار آخر
بگفت بلبلی وقت سحـــربزیروبمـــــم گذشــــــــــت نوبت گل فصل نوبهارآخـر
رسید وقت خزان و شدند گلهــــا هــم خراب وزیر وزبر شد بخاک و خار آخر
هزار عیش وطرب در جهان بیارایی و می بیاد اجل گردی خاکســــارآخــــــر
اگر بدور زمان تخــت سلطنت داری چسود زیر لحـــد خواهی رفت زار آخر
نصیحت کنمت دل بروزگار مبـــــنـد بحسرت زن و فـرزند ورزوگارآخـــــــر
مکن ز دست جدایی شکایت ای محوی
که میرویم ز جان سوی گلعـــذار آخر